تبليغاتX
برای او

برای او
اشعار تنهایی بی او


تو مي روي

و من

فقط نگاه مي كنم

تعجب نكن كه چرا گريه نمي كنم

بي تو يك عمر فرصت باقيست

براي گريستن

اما براي تماشاي تو

همين لحظه ها باقيست

نويسنده:HANAN

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:38 توسط خودم |


ميان تاريكي

ميان تاريكي

ترا صدا كردم

سكوت بود و نسيم

كه پرده را مي برد

در آسمان ملول

ستاره اي مي سوخت

ستاره اي مي رفت

ستاره اي مي درد

ترا صدا كردم                           ترا صدا كردم

تمام شب آنجا

ميان سينه من

كسي ز نوميدي نفس نفس مي زد

كسي به پا مي خواست

كسي تو را مي خواست

نويسنده:HANAN

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:29 توسط خودم |


به ياد دستهاي مهربانت

فصلي مي سرايم به رنگ غروب

به ياد بغضهاي باراني ات

آسماني مي كشم به رنگ كبود

و به ياد قلب دريايي ات

ساحلي مي سازم به رنگ تنهايي

نويسنده:HANAN

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:27 توسط خودم |


تنها

چه تنها گريستم

تمام تنهايي خود را چه تنها گريستم

تمام ترديدها را

فاصله بين انصاف وترحم

چه ناتوان

با نفرت وتقلا پيموديم

مرا شكستند

بي رحمانه

به جرم سادگه به خاك ماليدند

روح من زخمي خاطرات است

من چه تنها.........

كسي دست مرا خواهد گرفت

من كه تمام تنهايي خود را تنها گريستم

نويسنده:HANAN

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:26 توسط خودم |


سفر

هنگام رفتن است

چشمانم را بستم و برگشتم

نمي خواستم رفتنت را ببينم

باور نمي كنم

هرگز...آري هرگز

كه روزي چنين مرا ترك كني

اما افسوس كه صداي قدم هايت

با تپش هاي قلب من يكي ست

پس همچنان

مي خوانمت

هر چند رفته اي

اما همچنان

مي سرايمت.......

نويسنده:HANAN

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:25 توسط خودم |


اومدم با تو بمونم

كه هميشه موندگاري

مي دونم رو پل تقدير

منو تنها نميزاري

اومدم از تو بخونم

كه شنيدني تريني

مثل واژه صداقت

ساده اما دلنشيني

اومدم تا يه ترانه

از نگاه تو بسازم

اومدم به يك اشاره

دل و دين و ببازم

نويسنده:HANAN

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:23 توسط خودم |


غصه تو براي من

شادي من براي تو

دلت گرفت بگو خودم

گريه كنم براي تو

شوق سفر براي تو

درد سفر براي من

قصه طلايي مال تو

موندن و ساختن مال من

خاطره هاي خوش مال تو

تلخي و رفتن مال من

تموم دنيا رو مي دم

اما صورت ماهت مال من

خورشيد و مهتاب مال تو

شبهاي تاريك مال من

زندگي من مال تو

خستگي تو مال من

ترانه هاي من براي تو

هرچه كه دارم مال تو

نويسنده:HANAN

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:22 توسط خودم |


صداي قشنگت همه جا شنيده مي شد

اما خودت نيستي كه ببيني

همش عذابه

مثل سرابه

وقتي مي خواهمت ديگر نيستي

نيستي كه ببيني

اشكام ديگه نمي تونن

 

نريزن،بمونن،نبارن

نويسنده:

HANAN

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:21 توسط خودم |


پا به پا ي بيزاري

دلم هواي خزان كرده است

دلم هواي كوچ پرنده هاي غريب

و پابه پاي تمام نقوش بيزاري

دلم هواي پژمردن كرده است

چه بي تفاوتي تلخي

دلم هواي مردن كرده است

كجاست يار؟

كجاست ظلمت؟

كوچه؟

دلم هواي مردن كرده است

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:19 توسط خودم |


سوتك

پس از مردن چه خواهم شد نمي دانم

نمي خواهم بدانم

كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد

بدست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي

دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد

و فرياد گلويم

گوشها را به ستوه آرد

و خواب خفتگان

آشفته را آشفته تر سازد

و گيرد او

بدين ترتيب تاوان سكوت و انتقام

اختناق مرگبارم را

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:17 توسط خودم |


برفراز قلب ويران

بخوان به نام عشق

اي بيكران نياز سپيد

اميد از شكوفه هاي سرخ لبان تو جاريست

مهتاب شبان برف آذين

پياله ي حيات من از نگاه تو لبريز مي شود

شب با نام تو رنگ مي بازد

شادي از چشمان تو مي تابد

پنجره ي شهر من به روي تو مي خندد

كوچه باغ من به ياد تو گل ميدهد

تنها به خاطر تو بر گونه هايم شبنم مي رويد

اي عشق

مهر تو،نور باران آفتاب است

مرا به خود فرا بخوان

مرا به خود رها مكن

چونان نيلوفري عاشق

در آغوشم من فشارمت

به خونم آغشته ات ميكنم

بي تو،

كوچه به كوچه ي چشمانم ابريست

اي كاش مي توانستم صداي پايت را بشنوم

كه از كوچه ي باراني چشمانم مي گذرد

بي تو

بگذار با شب بسوزم

شايد خاكسترم با طلوع روز بر نسيم،

 سلامي دوباره باشد

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:16 توسط خودم |


ميخواهم بميرم

نه اينكه قلبم از كار بيفته

و تنم سرد شود

وبا خاك يكسان شوم

مي خواهم بميرم

نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد

و هيچ خورشيدي بر من نتابد

واز ديدن ستارگان كور باشم

مي خواهم به مرگي كاملا غير عادي بميرم

مرگي شبيه بخار شدن

روييدن دانه

غروب خورشيد

ابري شدن آسمان

مي خواهم نيست شوم

تا در دنياي ديگري ظاهر شوم

دنيايي كه هنوز آن را نناميده ام

دنيايي كه مزه ي آن را كاملا نچشيده ام

كه در آن همه چيز عادي باشد

جز وحشت از نيستي

جز درماندگي

 

 

((جز تنهايي))

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 3:14 توسط خودم |